chahvarz


منزل
آرشیو
چاپار
 

شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸

 

سال نو و سرمای بلزیک

 

اول سلامی خدمت همه دوستان عزیز و تبریک سال نو میلادی و همینطور تبریک برای کریسمس.

بلژیک این رورها بد جوری سرد شده و همه جا با چراغونی و کنسرتای خیابونی دارن به استقبال سال نو می روند.دقیقا حال و هوای نوروزی ایران!هر گوشه شهر که بری ساز و آواز و موزیک هست. خلاصه بد جوری قشنگ و پرشور و البته جای دوستان هم کلی خالی.

هر ساله برای جشن سال نو هزاران نفر از سراسر دنیا و اروپا به آنتورپن  میان تا آتش بازی سال نو را ببینند و همینطور کافه ها و مکانهای توریستی مرکز شهر واقعا زیبا و دیدنی است.سبکی از معماری باروک و کافه هایی که گاهی قدمتشان به بیش از 200 سال میرسد و بیش از 200 نمونه آبجو شهرآنتورپن را شهری افسانه ای ساخته برای توریست.

کاش می تونستم یک چندتا عکس بذارم!

در پست بعدی سفرنامه امریکای جنوبی را می نویسم چند روزی در اروگوِیه و پاراگوِیه.

تا آن زمان ایام به کام و بدرود.

سبز باشید.

آنتورپن/13 دسامبر

 

 

 

 

 

 

 
 

پیمان

 

سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۸

 

برای آشتی دوباره با وبلاگم

 

فردریک دام دانشجوی 23 ساله ای است که مدت یکسال است برای انجام دادن تزش به کمپانی ما می اید.دانشجوی با استعدادی است و طبق عادت غربیها اصلا نمی داند سیاست را با چه سینی می نویسند.بر عکس ما ایرانیها!

اول توضیحی بدهم که دانشجویان فوق لیسانس پس از انجام دادن تزشان می بایست یک دوره کارآموزی  6 ماهه را در یکی از کمپانیها ی متقاضی به صورت داوطلبانه و مجانی انجام بدهند!چند هفته پیش فردریک با خوشحالی برایم گفت که شرکتی را پیدا کرده که نه تنها هزینه اقامتش را پرداخت می کند بلکه حقوقی معادل یک دانشجوی دکترا هم به او پرداخت می کند.و پس از اتمام دوره کارآموزی با درآمد بسیار بالاتری او را استخدام خواهند کرد.شرکتی که به او گفته بودند یک شرکت هوافضاست.

امروز نیز برای تست و اتمام پروژه اش به کمپانی آمده بودطبق معمول از او درباره شروع دوره کارآموزیش پرسیدم اما با کمال تعجب جواب داد که به آن شرکت نه گفته است.دلیلش را پرسیدم توضیح داد که این شرکت سازنده اسلحه و موشک است.به همین سادگی و اضافه کرد هرگز !

جواب دادم که مثلا چه ربطی دارد؟تو که قرار نیست کسی را بکشی!

جواب داد برای من فرقی نمی کند آن کسی که آدم می کشد و یا به تولید و طراحی ماشینهای آدم کشی کمک می کندهردو به یک اندازه در این ماجرا سهیمند!

پرسیدم به خدا یا مذهبی معتقدی ؟جواب داد نه ! هیچکدام.

دیگر حرفی باقی نماند !

یاد همکار دیگربلژیکیم افتادم که هنگامی که یکی از همکارانمان خرمای اسراییلی آورده بود برایم توضیح داد که پس از دیدن قتل کودکی در سایت یوتیوب هرگز هیچ کالای اسراییلی مصرف نکرده است ....

و نتیجه گیری اش برای شما!

حداقل ذهنیت من قبل از آمدن به اروپا این نبود: تصور انسانهایی بی عاطفه که حتی همسایه اشان را نمی شناسندو هزاران مزخرف دیگر!اما شوربختانه در سرزمین پدری ما قصه و حکایت دیگریست که همه می دانیم!واینجا حکایت دیگری/

اینهم مطلب متفاوت امروز بود که احتمالا در پستهای بعدی بیشتر به آن خواهم پرداخت.

ایام به کام و بدرود...

پیمان

آنتورپن

سه شنبه26 می

 

 
 

پیمان

 

چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧

 

موخره!

 

در  پست قبلی دوستان عزیزی  پیغام گذاشتند و با شعری ویا کلامی یادشهرام را گرامی داشتند.با سپاس از همه دوستان وبه امید اینکه هیچ وقت دوباره از این دست اخبار تلخ نشنویم....

نمی دانم آیا  سرزمین من این ولایت فخیمه روزی بالغ خواهد شد؟روزی بزرگ خواهد شد یا هنوز باید نسلها همان شعر احمد را(گلویی تر کن ...این نه اولین است و نه آخرین...) و شروه هایش را واگویه کند؟قرار نیست دوباره مرثیه سرایی کنم و اصلا اهل دراماتیزه کردن هم نیستم که معتقدم هردو حداقل نتیجه اش در ان بلاد خشونت است وسخت باید از آن پرهیز کرداما به گمانم هنوز راهی طولانی در پیش است.اما امیدواریم وآرزومند.

ارادتمند همه دوستان

بقول محسین عزیز:همگی سبز باشید.

پیمان

چهارشنبه ١٢نوامبر

نیکوزیا-قبرس

 

 

 

 

 

 
 

پیمان

 

چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٧

 

مرثیه ای برای یک دوست.

 

دلم نمی خواست بازگشتم به اینجا با مرثیه ای همراه باشد اما چه می شود کرد؟خبر ساده بود و تلخ.شهرام هم رفت!

من اما شهرام را نه از درختان و سرسبزی چاهورز می شناختم نه از شورایمان. که او را از سالیان دور ،  از نیمکتهای چوبی دبستان شهید توانا وشاید سالها دورتر از آن دوران شاد کودکی  میشناختم. و بعدهامدرسه راهنمایی چاهورز و هنوز در یک کلاس.

و سال ۶۶ ،دبیرستان صمد صالحی ،سال اول تجربی و باز هم همان نیم کت یکی مانده به آخرو کلاس درس فیزیک آقای بهادری !

و سال بعد اما او  رشته تجربی و شهرلار را برگزیدو من اما دیاری دیگر وسرزمینی دیگر.وکمی بعد سال چهارم تجربی)٧٠( و اینبار نیز من و شهرام والیاس و علیرضا هم اطاق ،اطاقی کوچک در شهر قدیم لارو سراسر خاطرات خوب و شیرین والبته  پراز تلاش.اینبار دبیرستان صحبت لاری و او سال چهارم تجربی ومن چهارم ریاضی وروزهایی که سخت تلاش بود و بیم برای هر دوی ما! دغدغه هایش آن سالها هم همین بود که الان می بینیم سرسبزی و آبادانی زادگاهش!وهنوز به یاد دارم رادیوی کوچکی که راه شب را میشندیم و قصه های هزار و یکشب شهرزاد از رادیو بی بی سی!

وهمان سال راهمان جدا شد ولی دوستیهامان هرگز.او معلمی را برگزید و تربیت معلم

که به جد آن را دوست می داشت.و سالهای بعد نیز فوتبال ،تیم انتقام  ،تیم شاهین  ودست آخر هم وحدت ....

همه وهمه این خاطرات صاف و شفاف و بی هیچ فراموشی هنوز در یادم است و برای همین نمی توانم باور کنم که او را دیگر هرگز نخواهم دید.

خبر رفتنش جان و جهانم را سوزاند .و سخت دلگیرم کرد.شمعی در سوگش روشن کرده ام و شعری از "مردمان عصر پنج شنبه" که ناخوداگاه زمزمه اش میکنم:

گلویی تر کن ...شروه ای بخوان که این نه اولین است و....

یادش و خا طرش را گرامی می دارم و ما نیز در غم از دست دادن او عزادار.

 

پیمان .

پاریس ٢١ اکتبر ٢٠٠٨

 

 

 

 
 

پیمان

 

شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٦

 

سال جدید و فرنگ

 

اول سال نو ایرانی را به همه تبریک می گم و سال خوبی را برای همه آرزو دارم...
درست ۲ ماه و ۲۰ روز پس از سال میلادی و حدود یکماه از سال چینی حالا نوبت سال خودمان هست که باید تحویلش دهیم (به کی نمی دانم!).اینجا توی فرنگ ایرانی ها سال نو را حداقل با سفره هفت سینی جشن می گیرند و البته آیین چهارشنبه سوری هم به همون سبک ایرانی در یکی از پارکهای آنتورپن به جا میارن والبته با موزیک و ایضا اندکی حرکات موزون!.مغاره های ایرانی اینجا هم پر از آجیل و شیرینی و لوازم هفت سین شده و تقریبا به جز من همه این روز را مرخصی گرفته اند که عید رو به همون سبک ایرانی جشن بگیرندو البته کنسرت بزرگ موزیک ایرانی هم در ابر هاوزن آلمان هست که ظاهرا خیلی شلوغ خواهد بود.
واما این مقدمه بود تا گفته باشیم که ایرانیان هر جا باشند ایران رو دوست دارندو قسمت جالبتر اینکه حتی با تعصب ودقت بیشتری این آیین را اجرا می کنندتا نشون بدن که تاریخی دارند وفرهنگی کهن!.کمپانی ما هم به احترام این سال نووبه تقاضای من تمام کارمندان رو به رستوران ایرانی دعوت کرده و بعد از ظهر هم تعطیل.البته فرنگیها به ندرت از سال نو ایرانی چیزی می دونند اما بعد از سه سال کار کردن من توی این شرکت حالا ایران رو خوب  می شناسند و یه جورایی براشون جالبه !.  والبته که برنده شدن توی یه مناقصه ۱ میلیون دلاری به سرپرستی من هم بابت این تعطیلی بی تاثیر نبوده وریس با یه تیر دو نشونو زده!همین طور مزه چلوکباب ایرانی نیز بی تاثیر نبوده!!
این از سال نو ما!
اما خبرای دیگه اینکه احمد پرهیزی هم کار ترجمه یک کتاب آموزش خبرنگاری را تقریبا تموم کرده و دو کتاب دیگه هم به زودی شروع خواهد کرد اما هنوز به دست من نرسیده اما به نظر می رسه که  یکی از ایندو به عنوان مرجعی معتبر برای رادیو تلویزیون وخبرنگارا باشه.
وبالاخره کتاب آقای قورباغه هم چاپ شد کاری که به قول احمد اکبرپور قشنگ بوده البته از این نویسنده یک کتاب دیگه هم ترجمه کردم که  به قشنگی اون نیست اما قابل خوندن هست.وهمینطور سری کتابهای آقای ماکس ولتهاوس هلندی برنده جایزه هانس کریستین اندرسون هم که واقعا کارای قشنگی هست و خوندنشو توصیه می کنم که اون هم به زودی چاپ میشه(فعلا سه تاهست اما ۸تا کارش رو ترجمه کردم که به صورت سری چاپ بشه)
واما فرزاد مترجم عزیزمان هم که برگشت ایران و همینطور حمید که فکر کنم یکی دوهفته اونجا خواهد بود.متاسفانه من امسال رو به خاطر مشغله کاری از دست دادم ونتونستم عید رو خالی کنم اما امیدوارم به زودی بتونم یک هفته یا دوهفته دوباره بیام...
مدت طولانی هست که از حمید (ونه از گیلاسهای نشسته اش) هم بی خبرم وکاشکی می نوشت کجاست و همینطور وبلاگ بچه های پرتلاش لاورستان که گرچه درباره انتخابات و سیاسی کاری هست اما تلاششون قابل تحسین هست و دغدغهاشون که البته امیدوارم بیشتر به مسایل فرهنگی اجتماعی ادامه بدن تا کار سیاسی.که باور دارم ما هنوز به کار فرهنگی بیشتر احتیاج داریم تا سیاسی..
ظمنا  وبلاگ من با همه تنبلیهاش و کم کاریهاش هفت ساله شده دیگه واجب بود این مطلبو بنویسم و اینم یه شعر برای دوستی که پرسیده چرا برنگشتم (ط)و همینطور آرش عزیز وهمه دوستان

و من زیر همین آسمان بودم
و من فکر می‌کردم
خوابِ آینه می‌بینم،
اما وقتی که صبح شد
سایه‌ی درختی از دور پیدا بود!

ایام به کام و بدرود تا پست بعدی 

 

 
 

پیمان

 

پنجشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٦

 

 

 

شبی اتفاق مصاحبت افتاد با شیخ عزیز.قصه ها همی رفت و حکایتها نیز.شب جوان بود و فرصت مغتنم.
قصه زیبای تاتا و مینا طنزی به غایت نیکو  است از شیخ عزیز .قصه ای که حالا شیخ زبان طنزش را در این قصه یافته و در این باب حکایتها رفت و نقدها گفته شد.من نقدی دارم که هنوز نیز بر آنم که من نوکر باب نیستم بسیار زیباست اما جوان است و جای فراوا برای بازنویسی دوباره نویسی و...اما این یکی حداقل زبانش را من بسیار دوست دارم زبانی که شیخ ما برای رسیدن به آن زحمت فراوانی کشید.زبانی که ویژه است و نو.زبانی که با ساختار طنز داستان همگون است سبک و راحت.جاهایی اما در نامه هایی که می خواندم سنگین بود و ناهمگون با ساختار داستان.
جایی اشاره ای رفت به جایگاه زن در قصه .دوستی به طنز می گفت زن بد آدم را فیلسوف و تِوریسین می کند و زن خوب هم که نداریم!!!()
به هر جهت این یکی را من کاری متفاوت می دانم و البته دوست داشتنی...حکایتی با دخترکی با مشکلات خاص که تصمیم گرفته شاد باشد واز نالیدن متنفر و آدمهای عجیب غریب که البته دور وبر ما فراوان یافت می شوند!
ایام به کام و تا پست بعدی بدرود

 
 
 

پیمان

 

دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦

 

 

 

اول با سلام به همه دوستان عزیز
بعد از ماجرای هک شدن پرشین بلاگ تصمیم گرفتم که وب سایت چاهورز را به طور کامل دوباره بازسازی کنم .توضیح اینکه تا الان سایت چاهورز دات کام را دوست عزیزم سینا مدیریت می کرد که البته کارای این سایت را با زوپس انجام داد و بنا به اقتضای سن و سال پر از هری پاتر و آهنگای عجیب غریب و همینطور بازی های کامپیوتری و اخبار ای تی بودوانصافا هم این کارو خیلی خوب انجام داد واما قصد من در حقیقت یک سایت با حال و هوای دیگه بود اما سینا به تنهایی با ترجمه مطالب گوناگون از زبانهای فرانسه انگلیسی ندرلندی این سایت را به خوبی به مدت یک سال اداره کرد و برای مدتی من را از این کار منصرف کرد...واز این پس این سایت را مسعود اکبرپور اداره خواهد کرد و احیانا مطالب را هم دونفری بر روی وب سایت قرار خواهیم داد که البته همکاری تمام دوستان را ضروری می دانم برای داشتن سایتی پویا و آپ تو دیت!به هر حال دوستان زیادی از چاهورز را از طریق نت شناختم که همینجا ازشون دعوت می کنم که اگه دوست دارند مطالبشون را به آدرس ایمیلی که بعدا توی سایت می دم بفرستند وحتما به نام خودشون اون را می ذاریم توی سایت..دومین سایت..www.chahvarz.com and chahwarz.com هستش که پس از چندروز دیگه حتما با فرمت جدید قابل دسترسی خواهد بود..
اما این هم دوستان عزیز و نویسندگانی که توی این دنیای مجازی می شه پیداشون کرد:احمد اکبرپور. حمید بذرکار و آقای صبحدل و آقای علیرضااکبری و مترجمان عزیز مان آقا فرزاد اکبرپور و احمد پرهیزی و حمید اکبرپور وآقای توانا و همینطور آقای عوضی و... خیلی های دیگه که حتما دوست دارم مطالبی را برای ما بفرستند ...از مطالب ادبی گرفته تا هر چیز دیگه مثلا سلی خدادادی عزیز حتما از تاریخ برایمان خواهد نوشت واحمد پرهیزی روزنوشتهاش که خیلی خوندن داره و البته شعرهای حمید بذرکار و آقای صبحدل که هر دوشون قشنگه و دوست داشتنی...
وبلاگ لاورستان هم مدتیست در دسترس نیست از آقای شمالی عزیز آدرس جدید و مطالب جدید می خوایم....و همینطور فرزاد از یونان که مدتیست سخت مشغول زندگی!وبا وب بیگانه!..
اما شاید دوستانی علاقمند به مطالب علمی باشند که اگر مقالاتی را تقاضا کنندمی تونم هم به انگلیسی وهم ترجمه اش را بزاریم روی سایت و همینطور شاید آموزش زبان فرانسه وشاید خیلی چیزای دیگه....اینم از پست امروز .....
این هم یک شعر ازسید علی صالحی:
قُمری‌های بی‌خيال هم فهميده‌اند
فروردين است
اما آشيانه‌ها را باد خواهد برد.
خيالی نيست!


بنفشه‌های کوهی هم فهميده‌اند
فروردين است
اما آفتابِ تنبلِ دامنه را باد خواهد برد.
خيالی نيست!


سنگريزه‌های کناره‌ی رود هم فهميده‌اند
فروردين است
اما سايه‌روشنانِ سَحَری را باد خواهد برد.
خيالی نيست!








 
 

پیمان

 

شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

 

سلام دوستان عزیز...
برای سفری چند روزه به بارسلونا آمده ام شهری که همه جایش بوی فوتبال می دهد ..فوتبال که می شود ناخوداگاه یاد ایران و دیارمان چاهورز می افتم و بالطبع به سراغ وبلاگمان برای یادی و یادمانی...اسپانیا یک جورایی با این دور و بر ما تفاوت دارد .(منظورم بلژیک و فرانسه و...).از فرودگاه که بیرون میایی چنان عکسی از رونالدینهو(البته با شکلاتی در دست) بر روی ساختمان روربرویت می بینی که برای لحظه ای فکر می کنی به برزیل آمده ای...حال و هوای فوتبال همه جا هست از رستوران هتل گرفته که تلویزیون فوتبال پخش می کند تا چشم انداز اطاقت در هتل    les torres
که به زمین فوتبال بزرگی منتهی میشود..همه جا فوتبال...حتی مدیر شرکتی که با او قرار داشتم فردی به نام خوان کارناوارو بود که مدام برایم از فوتبال می گفت و علاقه اش به فوتبال!هوا اندکی شرجی است و ساعتکی هم اندکی گرم..اما دلنشین است..
در سالن  شرکت جمعی 20نفره منتظر بودند با اسلاید شروع به تشریح پروژه کردم .این قسمت کار مشکلی نیست اما پرسشها کمی سخت بود..اسپانیا ییها خوب انگلیسی حرف نمی زدند و فرانسه را هم با اینکه شباهتهای به زبانشان دارد به سختی متوجه می شوند.گاهی خوان ترجمه می کرد..در پایان یکی از شرکت کنندگان به آرامی و بسیار مودبانه پرسید که از کدام کشورم و وقتی پاسخم را شنید با اینکه تعجب کرده بود با تحسینی از ایران و جمله ای به این مظمون به زبان فرانسه که تکنولوژی و تفکر مرزومحدوده نمی شناسد با دست زدنی مختصر جلسه را به پایان بردیم..
اما دیگه اینکه:کار ترجمه 6کتاب کوتاه داستانی ازبرندگان جوایز هانس کریستین اندرسون را تمام کرده ام..احمد عزیز باز نگری خواهد کردو باقی کارها!و احتمالا برای چاپ!
اما از دوستان عزیزی که به من سرزدم یادی کنیم :اول از همه از مسعود اسد پور عزیز که دو سال پیش در روزی بسیار سرد وبرفی درکنفرانسی که توی دانشگاه  آزاد بروکسل بوددیدمش .سخت مشغول تز دکترا بود و من خودم به گمانم مشغول پایان نامه فوق لیسانس بودم اما هم روز قشنگی بود هم دیدن مسعود که جوکاش را با احمد همیشه واگویه می کنیم به خصوص اون گله داریش!البته به اتفاق دکتر داروساز کوچولومون که توی همون دانشگاه می خونه و اگه اون روز 5دقیقه عقلش زودتر کار می کرد اون اتفاق بعدی نمی افتاد!
احمد پرهیزی هم که پای ثابت شب زنده داری های چتی است و سخت مشغول ادبیات و مطلب قشنگی که از سفرنامه یوش نوشته و سرگرم ترجمه...
حمید با گیلاسهای نشسته هم مدتی است که ازش بی خبرم به قول خودش غم نان اگر بگذارد..اما از اشعارش خوشم میاد یه جورایی به جنوب گره خورده پرا ز سرکشی های بی پروا از جنس جنوب..
سلی عزیز و همین طور شمالی عزیز هم که از آپدیت  نبودن ما گله مند...والبته ارزوی موفقیتی صمیمانه برای همه...
فرزاد عزیز هم در آن بلاد مشغول و ما بی خبر...کتابهایش را نخوانده ام و قولش نیز فراموش نشده!
هفته آینده سفر کوتاهی دیگر به بریتسلاوا یا همان سرزمین چکها خواهم داشت و همینطور دیداری از تالین پایتخت استونی و احتمالا عکس هایی که از همه این سفرها دارم را در وبسایت چاهورز که فعلا همش اخبار آی تـی هست میذارم...من این سایت را راه انداختم اما متاسفانه به دلیل کمی ارتباطات هیچ امکانی برای صحبتهایی از جنس خودمان ندارم ..دوستان اگه همتی کنند من مطالبشون را می تونم بذارم تو سایت...منتظرم !
آرزوی بهترینها..

Brian-Spain


 




 
 
 

پیمان

 

جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥

 

مردان و زنان بدون هم!

 

کتاب زنان بدون مردان را خواندم ،جالب بود ویک جورایی عجیب ،مثل خوردن یک بستنی یخ در یکی از شبهای زمستان که خوابزده شده باشی.در زبان یا داستانهای ایرانی شگردو روحی است که کمتر در این بلاد فرنگستان دیده می شود،البته آدمهای اینجا با کم و بیش تفاوتی همان آدمهای داستان هستند،اما وقتی همین زنان به زبان فارسی تصویر و ترسیم می شوند  پیچیدگیهای جالب و عجیبی پیدا می کنند.بحث زبان موضوع جالبی است و من به کشفیات عجیبی در این باب رسیده ام که در فرصتی مفصل به آن خواهم پرداخت،مثلا رفتار یک کودک ایرانی وقتی به فرانسه حرف میزند دیگر رفتار یک کودک ایرانی نیست!انگار با تغییر زبان قسمت دیگری از مغز با عملکرد کاملا متفاوتی فعال می شودوتمام رفتارها به یک رفتار اروپایی تبدیل می شود و صحبت به زبان فارسی همزمان همان حجب و حیای ذاتی شرقی!را برای شما تداعی می کند ....

اما از زبان گذشته زنان بدون مردان و کلا هر چیز بدون جنس مخالفش تصور کردنش جذاب و جالب است. دوستی به شوخی می گفت دنیای مردان بدون زنان فقط یک روز !دنیاست.در دفتر بعدی به این کتاب نگاه دیگری خواهم داشت و شرحی کوچک بر آن..

پیروز باشید و ایام به کام...، 

 
 

پیمان

 

پنجشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٥

 

بيست و چهارم ژانويه ۲۰۰۷

 

اول سلام به همه دوستان وپوزشی از بابت تاخیری چند ماهه.

گرفتاریهای روزمره زندگی و گاهی اوقات ترس از این صفحه سفید رنگ وبلاگ باعث می شود آدم کمتر دست به قلم شوداما حقیفتا این هم اصل ماجرا نیست..از ماهها پیش سرگرم پروژه ای بسیار سنگین درکشور لاتویا هستم. مدیریت و برنامه ریزی و طراحی پروژه ای به این وسعت آنهم به سبک واستاندارد اروپایی کار سنگینی است و انرژی و وقت زیادی می طلبدآنهم با سرمای شدید بیست درجه زیر صفر که حقیقتا آزار دهنده است....

 طراحی مدارات الکترونیکی پیش رفته ،سفارش قطعات و ساخت،تست ،گزارش و همزمان تمرکز بر روی چندین پروژه دیگر فرصتی برای پرداختن به دلتنگی ها و دلمشغولی های آدم نمی گذارد..با این همه اما سایت چاهورز را به صورت تستی به کمک دوست عزیزی راه انداختم که فعلا فقط با اخبار آی-تي توسط دوستم به روز می شود اما دوستان عزیز عکس، مطلب و...هر چیزی را مستقیم با عضویت در سایت می تونن منتشر کنند... والبته به وبلاگهای دوستان نیز همیشه سر می زنیم ...حمید عزیز که با گیلاسهای نشسته اش ما را به هوای گاه و بی گاه شرجی وکم طاقت جنوبمان می کشاند و محمد شمالی عزیز هم با موضوعات و گاهگاهی شعری فضای حیرت آور هزار و یکشب جنوب را به یادمان می آورد...احمد اکبرپور هم که البته با قصه های مدامش همواره ما را به وادیی می کشاند که همواره رمزآلود بوده...گاهی با تاجی از زیباترین حروف به چین و گاهی با عمه مهوان و من نوکر...به پسین گاه گرم جنوب و آن زندگی سراسر جادویی.........

وتکرار .......نقطه های آب پشت قدمهایت تا راه رفته را باز آیی...وگلنسایی که می بایست گلویی تر می کرد چرا که ...این  نه اولین است و نه آخرین.......

...واما در دفاتر پیشین قول بر این شد که سفرنامه پریشان هند را در کتابتی بیاورم و ایضا روزنگاری از زندگی در ریگا...هر دو آماده هست اما به نظرم آمد اینجا مجالی برای آن نیست باشد در سایت و به سبکی دیگر گونه......

راستی آنقدر سال جدید میلادی سریع گذشت که فراموش کردم حتی تبریکی هر چند مختصر بگویم...تبریک و پوزش.!!قابل توجه مسعود عزیز دانشجوی نرم افزار مرودشت!!

اما از پهناور سرزمین استرالیا بی خبرم واز دیار انگلوساکسونها نیز..احمد پرهیزی مترجم فرزانه امان هم گویا به درد ما مبتلاست:بی خبری و غم نان!

که صد البته بی خبری خوش خبری است اما نه همیشه!

شب از نیمه گذشته و گویا چشمان مارا خیال خواب نیست....

به هر حال سخن کوتاه کنم وتا فرصتی و کتابتی دیگر روزگاران بر همه نیکو و ایام به کام...

 

 

  

 

  

 
 

پیمان

 

 



آرشیو مطالب قبلی



Persian Blog

 
[ منزل | آرشیو | چاپار ]