فردریک دام دانشجوی 23 ساله ای است که مدت یکسال است برای انجام دادن تزش به کمپانی ما می اید.دانشجوی با استعدادی است و طبق عادت غربیها اصلا نمی داند سیاست را با چه سینی می نویسند.بر عکس ما ایرانیها!
اول توضیحی بدهم که دانشجویان فوق لیسانس پس از انجام دادن تزشان می بایست یک دوره کارآموزی 6 ماهه را در یکی از کمپانیها ی متقاضی به صورت داوطلبانه و مجانی انجام بدهند!چند هفته پیش فردریک با خوشحالی برایم گفت که شرکتی را پیدا کرده که نه تنها هزینه اقامتش را پرداخت می کند بلکه حقوقی معادل یک دانشجوی دکترا هم به او پرداخت می کند.و پس از اتمام دوره کارآموزی با درآمد بسیار بالاتری او را استخدام خواهند کرد.شرکتی که به او گفته بودند یک شرکت هوافضاست.
امروز نیز برای تست و اتمام پروژه اش به کمپانی آمده بودطبق معمول از او درباره شروع دوره کارآموزیش پرسیدم اما با کمال تعجب جواب داد که به آن شرکت نه گفته است.دلیلش را پرسیدم توضیح داد که این شرکت سازنده اسلحه و موشک است.به همین سادگی و اضافه کرد هرگز !
جواب دادم که مثلا چه ربطی دارد؟تو که قرار نیست کسی را بکشی!
جواب داد برای من فرقی نمی کند آن کسی که آدم می کشد و یا به تولید و طراحی ماشینهای آدم کشی کمک می کندهردو به یک اندازه در این ماجرا سهیمند!
پرسیدم به خدا یا مذهبی معتقدی ؟جواب داد نه ! هیچکدام.
دیگر حرفی باقی نماند !
یاد همکار دیگربلژیکیم افتادم که هنگامی که یکی از همکارانمان خرمای اسراییلی آورده بود برایم توضیح داد که پس از دیدن قتل کودکی در سایت یوتیوب هرگز هیچ کالای اسراییلی مصرف نکرده است ....
و نتیجه گیری اش برای شما!
حداقل ذهنیت من قبل از آمدن به اروپا این نبود: تصور انسانهایی بی عاطفه که حتی همسایه اشان را نمی شناسندو هزاران مزخرف دیگر!اما شوربختانه در سرزمین پدری ما قصه و حکایت دیگریست که همه می دانیم!واینجا حکایت دیگری/
اینهم مطلب متفاوت امروز بود که احتمالا در پستهای بعدی بیشتر به آن خواهم پرداخت.
ایام به کام و بدرود...
پیمان
آنتورپن
سه شنبه26 می